تبليغاتX
سطرهای ساطوری

سطرهای ساطوری

ای زاده ی پندار من،پوشیده از دیدار من،چون کودک ناداشته گهواره می جنبانمت...

دیوارهای سفید،به چشمم سیاه می آیند.یک چیزی توی چشمهام زق زق می کند.به من چه اصلن.به من چه اصلن.اه.تفو بر چرخ گردون.حالم بهم می خورد از همه چیز.از آدمها.در و دیوار.از ... . از ... .نمی خورم. ... نمی خورم. ... نمی خورم.من هرزه ی لعنتی نیستم.من نئشه ی بیست و یک گرمی نفرت انگیز نیستم.تب آلوده.سرم درد می کند.سرم تیر می کشد.همان چیزی که توی چشمهام است،همان چیزی که توی پاهام است و می لرزاندشان،توی سرم،وول می خورد.تب می کنم.اشک هام نمی ریزند.قهرند.مثل دست هام که به نوشتن نمی روند.مثل پاهام که می لرزند و بغضشان را به رخم می کشند.سردم است.استخوان هام صدا می کنند. ... نمی خورم.من دختر بدی نیستم.سیگار کشیدی یادم نمی رود.هر روز،هر ساعت،هر لحظه،پک می زنم و به خودم و دود می شوم.ترس هام را دود می کنم.ترس های ترسناکم را دود می کنم.آدمک های متعفن توی مغزم را دود می کنم.من دود می شوم و بوی گند همه ی شهر را،نه،همه ی دنیا را بر می دارد.آن وقت دیگر نیستم که نفس هم نتوانم بکشم و نتوانم بکشم.همه جا خاموش است.خاموشی می بلعدم.چی کمین کرده پشت تاریکی؟چرا چادر سیاه لعنتی اش را کنار نمی زند که ببینم توی دست های صورتی خونی لاغرش چه چیز را محکم فشرده و نشانم نمی دهد؟چرا می ترساندم؟من غلط می کنم.من غلط می کنم.من غلط می کنم.«چرا تاریکی ته گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟...»چرا ته گور تاریک تر است و چشمهام عادت نمی کنند به تاریکی اش؟چرا شب ها که دراز می کشم توی تختم و دست های صورتی خونی لاغر خاک می پاشند روم مشت مشت،هیچ دستی بیرونم نمی کشد؟چرا چیزی نیست که دستم را بگیرم و بالا بیایم؟چرا ندا یادم می رود؟چرا لقمان یادم می رود؟چرا چشمهام ستاره ها را نمی بینند؟چرا چشمهام درد می کنند؟چرا همه چیز یک جوری است که نباید باشد؟موهام را می بافم.تارهای درد.تارهای بغض بین موهام گره می خورند به هم.می تنند در هم و درد می پیچد لای موهام.خیس می شوند.سردم می شود.سردم است.جا نمی شوم توی بغلم.بغلم کوچک تر از غصه هام است.غصه هام بزرگ تر از بغل کوچکم.خسته ام،بسته.دست هام نای ایستادن ندارند.پاهام نای نوشتن.چشمهام نای گریستن.ببرم.یک جای دور.دیر.وسط اقیانوس های سیاه.که خاب ببینم.خاب های طلایی.ببرم.زود!اینجا مورچه ها راحتم نمی گذارند.

 

+ نوشته شده دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 22:17 توسط بشرا |


آرام و غمين در برابرم ايستاده است و سايه هاي شعله ها،بر چهره اش در گذرند.اين موجود دراز لاغر خميده.با گونه هاي فرو رفته و چشمان مرده.من،پرشگفتي به خود مي نگرم.به خود،جدا از خود.نسيمي شعله را پر مي دهد.پرنده اي سپيد از بالاي سرمان مي گذرد و در سياهي فرو مي رود.

مي گويد:"به چه كاري؟"

مي گويم:"تكرار"

مي گويد:"ديگر چه؟"

مي گويم:"تكرار"

مي گويد:"شب سردي است."

مي گويم:"سرد."

مي گويد:"شب تاريكي است."

مي گويم:"تاريك."

مي گويد:"پيش از اين ماه مي تابيد."

مي گويم:"مي تابيد؟"

مي گويد:"راه درازي بود."

مي گويم:"آري."

مي گويد:"اميدي نيست."

مي گويم:"نيست."

مي گويد:"خسته اي."

مي گويم:"آري."

مي گويد:"چه بسيار گريسته اي."

مي گويم:"آري."
مي گويد:"چه به مهر،كسي را بي ثمر فرياد كرده اي."

مي گويم:"آري،چه بي ثمر."

مي گويد:"از سرماي نافذ گوري به خود لرزيده اي."

مي گويم:"آري،لرزيده ام."

مي گويد:"مردمان به نگاهي پر ترحم نگاهت كرده اند."

مي گويم:"پر ترحم."

مي گويد:"تو بريده اي.تو سقوط كرده اي.تو به ناپيدا سقوط مي كني."

 

وصال در وادي هفتم/عباس نعلبنديان

+ نوشته شده یکشنبه یکم شهریور 1388 23:50 توسط بشرا


مي خواهم اين درد را مزمزه كنم.تا طعم تلخ آن هيچگاه از يادم نرود.مي خواهم تلخي آن هردم افزون يابد.بيايد،بيايد مرا يك پارچه مسموم كند.روحم را.جسمم را.دلم را..اين جنگ من است با من.حرفي ندارم.

 

بانو /داريوش مهرجويي

+ نوشته شده سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 20:8 توسط بشرا


چرا معلقم كردي؟مي شد كه نباشم.مي شد كه نپرسم.مي شد كه بگويم همين است كه هست..

 

پ.ن:تف بر من و سكوت من و شعرم

تف بر تو باد و زندگي و شايد

تف بر كسي كه چشم به ره ماند

تف بر كسي كه سوي كسي آيد

+ نوشته شده چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 23:43 توسط بشرا


آه...نايي.تو چقدر خوبي.چرا ستاره ات را ول مي كني و مي آيي؟من گند و كثافتم نايي.پناهم بده.اين جا سرد است.تاريك مي شوم نايي.چه خوب كه...بگذار برگردم.برگردم به تاريكي خودم.اين جا سرد است نايي.توي تاريكي سرما سردتر است نايي.چرا اين همه فرق مي كند تاريكي با تاريكي؟...چرا تاريكي ته گور فرق مي كند با تاريكي اتاق؟...فرق مي كند با تاريكي ته چاه؟...فرق مي كند با تاريكي زهدان؟...چرا وقتي دايي با آن دو حفره ي خالي چشمها توي صورتش برگشت طرف درخت انجير ته حياط طوري برگشت كه انگار مي بيند؟طوري برگشت كه من ترسيدم؟تو بگو نايي.چرا تاريكي ازل فرق مي كند با تاريكي ابد؟چرا تاريكي پشت چشمهام سوزن سوزن مي شود نايي؟تو كه از ستاره ي ديگري آمده اي...تو بگو نايي...تن ات بوي كاج مي داد.عطر نمي زدي.پناهم بده به آن تاريكي خيس سوزنده.پناهم بده به آن بهترين تاريكي ها.آه نايي...

 

رضا قاسمي/چاه بابل/پاره ي آخر

+ نوشته شده جمعه شانزدهم مرداد 1388 23:30 توسط بشرا


-"من نمی تونم به دوست داشتن وادارت کنم.یعنی هیچ کس نمی تونه.اما اگه یه کار از من بر نیاد اینه که دیگه دوستت نداشته باشم.حتا اگه برم.حتا اگه برم.حتا اگه گورم رو گم کنم.کاش نگفته بودم دوستت دارم.اما نه٬کاش بیشتر گفته بودم.حالا می گم.پرستو٬دوستت دارم.دوستت دارم.صد بار.هزار بار.می دونم با هر بار گفتنش انگار آتیش می ریزه تو سینه م اما باز می خوام بگم.می خوام قبل از رفتن یه بار دیگه دست هات رو بگیرم.فقط یه بار."

دست هاش را دراز می کند و انگار چیزی را از روی میز می گیرد توی دستش و به سمت خودش می کشد.انگار دست پرستو واقعن توی دستش است و او آن را نه تنها می بیند٬بلکه وزنش را و حجمش را لمس می کند و تنها این من و کابلی و آدم های اطراف او هستیم که مثل ابله ها زل زده ایم به چیزی که نمی بینیم.بعد نوری پیشانی اش را می گذارد روی آن دست ناپیدا.دقیقه ای همانطور می ماند تا انگار آرام می شود و بعد شانه هاش تکان می خورند.آن قدر که من به وضوح می بینم میز چوبی٬درست آنجا که پیشانی هست٬از آب چشم ها خیس می شود.

 

مصطفا مستور/من گنجشک نیستم.

+ نوشته شده سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 11:2 توسط بشرا


هزار...ده هزار...آن چه اينك...آن چه بر من اينك...بعدها مي گذرد...پس از ده هزار سال...ده هزار تار...بلند و بور...آرام تر...باز هم...چيزي نمانده تا انتهاي گور...تا شب...تا شما...تا خودم كه در بدرقه ي خودم...و چه طعمي دارد خاك.

 

افشين دشتي

+ نوشته شده دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 14:13 توسط بشرا


به نام خداي ايستاده ام.(چون خدا كه خسته نمي شود.خدا كه نمي برّد.خدا كه كم نمي آورد.خدا كه مثل مامان ها كمر درد و پا درد و ازينها نمي گيرد.خدا كه گر نمي گيرد نفسش تنگ شود.چون خدا يائسه نمي شود.خدا كه ضعف نمي رود دلش. زانوهاش كه سست نمي شود خالي كند يكهو بنشيند.خدا كه سرش گيج نمي رود.چشمهاش سياهي نمي رود.خوابش نمي گيرد.خدا كه خسته نمي شود.خدا كه نمي نشيند.خدا بزرگ است.بزرگ و قوي.ستبر.رستم با گرز و تبرزينش لنگ مي اندازد پيش خدا.خدا هميشه ايستاده است.خدا هميشه ايستاده است.دست كم من دوست دارم خدايم ايستاده باشد.حتا اگر نباشد.حتا اگر نيست.)

به پاره ي تنم (از همان سنخ فاطمه پاره ي جگر من است.)

ماماني كه بلد نيست قصه بگويد.بلد نيست پاي نقاشي هاي دخترش بيست بگذارد.بلد نيست لالايي بخواند.بلد نيست موهاش را شانه بزند و ببافد.كه از شبق مشكي تره.بلد نيست سر قول هاي مامانانه اش بماند.بلد نيست يك كاري كند آب تكان نخورد توي دل كوچولوي دخترش.دختر آدمش.دختر آدمكش.دخترك آدمكَش.بلد نيست يادش بدهد خدا يكي است و انگشت اشاره اش را ببوسد.بلد نيست دوتايي بروند مهماني الكي و چاي توي ليوانهاي اسباب بازي.هيچي ماماني را بلد نيست اصلن.فقط،دلش غنج مي رود براي قد كشيدن دخترش،بزرگ شدنش،دلش غنج مي رود كه يك بار سفت محكم بغلش كند،ببوسدش،كه تولدش مبارك.همين.كه بسپاردش دست خداي ايستاده اش.

+ نوشته شده پنجشنبه یکم مرداد 1388 0:0 توسط بشرا


شب ها كه مي زني به سرم بچه مي شوم.شب ها كه نيستي.شب ها كه نباشي.شب ها كه من مي مانم و زني با موهاي قرمز.كه چادر سياه دارد و تن صورتي ش را نمي بينم.شب ها كه من مي مانم و لالايي هاي مرگ آورش.شب ها كه من مي مانم و دست هاي بالشم كه بغلم كند.شب ها كه مي زني به سرم بچه مي شوم.شب ها كه حاضرم حتا تا توي كمد اتاق مصطفي بدوم.شب ها كه حتا حاضرم همه ي گوسفندها و ستاره هاي دنيا را بشمارم.شب ها كه حتا حاضرم توي بغل مردي بخوابم كه چشمهاش تلخ است.دست هاش تلخ است.كه شنل سياهش را رويم بكشد و كبوتر قرمزش چشمهام را دربياورد.شب ها كه حتا حاضرم با تمام مورچه هاي سياه حرف بزنم.نترسم از خوراكشان شدن.نترسم از كوچكي ترسناكشان.نترسم از سياهي گودشان.كه دست و پا بزنم و شب ها...نباشي درم بياوري.شب ها كه مي زني به سرم بچه مي شوم.روي هره ي پنجره نمي نشينم.ستاره ها را نگاه نمي كنم.دلم ضعف نمي رود براي گردي ماه.چشمهام دودو نمي زند.روي پشت بام هم نمي روم.بدم مي آيد از برگ هاي درخت گردو.بدم مي آيد از سايه ي پاهام.بدم مي آيد از پارك ملت.دلم بهم مي خورد.شب ها.دلم بهم مي خورد.شب ها كه پاهام مي لرزند.شب ها كه راه رفتن يادم مي رود.شب ها كه حرف زدن يادم مي رود.شب ها كه شنيدن يادم مي رود.شب ها كه بند مي آيد نفسم،بچه مي شوم.حالا ديگر نمي ترسم از تاريكي شب.نمي ترسم از هفت بار پريدن از خواب هاي عاريه ام.نمي ترسم از بوسه هاي كشدار روي همه جاي تنم.نمي ترسم از سردي دست هاي داغ بيرون افتاده از چادر.نمي ترسم از دهان هاي كوچك و دندان هاي كوچك تري كه فرو مي روند تا توي مغز استخوان هام.شب ها.تير نمي كشند.نمي ترسم از پيشت به جاي پيش.نمي ترسم از "بخواب" گفتن هاش.نمي ترسم از تاريكي چشمهاش.ذوب نمي شوم.شب ها .نمي ترسم.عرق نمي كنم.تب نمي كنم.زبانم را گاز نمي گيرم.لب ور نمي چينم.پاهام را محكم مي گيرم كه نلرزند.پرده ها را مي كشم.اصلن درخت ها را مي برم كه نكند لاي برگ هايشان باشد و من نبينم.شب ها منتظر صداي اذان نمي مانم.كه أشهد أن لا اله الا الله.شهادت نمي دهم.شب ها دست به قرص ها نمي زنم.رويم را برنمي گردانم از عكس روي ديوار.دخيل نمي بندم به خط هاي دفترم.شب ها كه مي زني به سرم،فقط بچه مي شوم.شايد در سايه ي باد را هم فراموش كردم.شايد دعاي قبل خواب خواندم و فوت كردم.شايد قهر كردم با همه كس و خودم ماندم و تنهايي بزرگم.تنهايي بزرگ تر از تنهايي نعيمه ام.شايد نوشتم جنازه ام را آويزان كنند از بلندي،تا قالبي از پوست بماند و بعد اسكلتي كه هنوز خون از دماغ و قلب و مچش چكه مي كند.شايد نوشتم،سر و ته،آويزانم كنند از چاه بابل.مثل هاروت و ماروت.بي چشمهاي ناهيد.بي اسم اعظم.شب ها.كه نباشي،پي آغوش گرم نمي گردم.شب ها،همه ي شب هاي بعد از اين،توي بغل مردي مي خوابم با چشمها و دست هاي تلخ.كه شنل سياهش را رويم بكشد و كبوتر قرمزش چشمهام را دربياورد.دوستم هم كه نداشته باشد،دوستش هم كه نداشته باشم،مهم نيست.شب ها،من فرق چادر و شنل را نمي دانم.شب ها توي بغل مردي مي خوابم با چادر سياه..

 

تا چشم هم زدم بدنش گر گرفته بود.

 

شب ها..مي افتم از دهان تو و سرد مي شوم..از داغ بازوان تو و سرد مي شوم..

گريه نمي كنم.نفسم نمي گيرد.كلمه هام نمي ميرند.مچاله مي شوم گوشه ي تختم.توي حياط.پك مي زنم به خودم.دود مي شوم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گري نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.گريه نمي كنم.....................................................................

+ نوشته شده چهارشنبه هفدهم تیر 1388 1:23 توسط بشرا


تنهايي من،از تنهايي نعيمه بزرگ تر است.از تنهايي شفتالوهاي كال بزرگ تر است.از تنهايي هفت سامورايي بزرگ تر است.از تنهايي شازده كوچولو بزرگ تر است.از تنهايي بوف فهيم بزرگ تر است.از تنهايي خانوم چادر سياه مو قرمز شب هام بزرگ تر است.از تنهايي سارا و سميرا و و تنهايي هاشان بزرگ تر است.از تنهايي قطره هام بزرگ تر است.از تنهايي كلاويه هاي سياه پيانو بزرگ تر است.از تنهايي من بزرگ تر است.تنهايي من،بزرگ ترين تنهايي دنياست.و اين خوب است.يعني نعيمه گفت خوب است.گفت آدم بايد يك تنهايي خيلي خيلي خيلي بزرگ داشته باشد.بزرگ تر از تنهايي خودش شد تنهايي م.بزرگ تر از تنهايي ته سيگارهام.بزرگ تر از تنهايي آدمك هام.بزرگ تر از تنهايي مورچه هاي سياه.آنقدر بزرگ شد كه حالا تاريكي قبر هم ازش مي ترسد.يوشي ميتسو هم.خانوم چادر سياه مو قرمز شب هام هم.مردمك چشمهام هم.من هم.وقتي خودم باشم و تنهايي م ته قبر سرد تاريك كه كلي هزارتاي صدتاي دويست تا مورچه ي سياه دارد،ديگر نه از قبر مي ترسم و نه از مورچه هاش.از تنهايي م مي ترسم.همان تنهايي بزرگم كه از تنهايي نعيمه هم بزرگ تر است.دستم را هم دراز نمي كنم كه هفت سامورايي بگيرندش بياورنم بيرون بگذارنم روي قله ي ته سيگارهاي سارا و سميرا و هسته هاي شفتالو.آخ هم نمي گويم كه لب هاي صورتيش را بگذارد روي مچم و بسوزاندش.آه هم نمي كشم كه نازم كند و خون شتك بزند روي صورتي صورتش و بخندد بلند بلند و كسي نباشد چشمهام را ببندد.سكسكه هم.من مي مانم و بزرگ ترين تنهايي دنيا.دوست مي شويم با هم.ها؟دستش را مي گيرم،مي رويم ته حوض كاجستون مي نشينيم،تخمه مي شكنيم،قليان مي كشيم،مي خنديم.مي رويم دست فهيم را هم مي گيريم،سه تايي سر مي خوريم از نرده هاي ادبيات،مردك همه جا هست دانشكده مان مي خندد،مي خنديم.مي رويم دست نگار را هم مي  گيريم،مي بنديمش پشت تنهايي بزرگ من،چهارتايي بنگ بنگ مي خوانيم،مي رقصيم،مي خنديم.مي رويم پاستيل مي خريم براي داداشم.راني شفتالو يادمان نمي رود.مي رويم با مهروز و سحر،شش تايي،كافه شقايق.بعد،من مي نشينم و تنهايي م را نشانشان مي دهم.عمرا" باورشان بشود بزرگيش را.هرچه را قبول كنند،اين يكي را قبول نمي كنند،كه تنهايي م از تنهايي نعيمه هم بزرگ تر باشد..

 

من.دروغ مي كُشدم.ته ته دلم.هرچي هم كه بشود.هرجا هم كه بروم.هرچقدر هم كه دور.باز.ته ته دلم.يك روز كه بالاخره مي فهمم.نمي فهمم؟شكلش را مي كشم،مي دهم ببيني،هر چقدر هم كه دور.هر چقدر هم كه دير.ته ته دلم.يك روز.بالاخره.يك فرقي هست.مطمئنم.خب.ته ته.لاشه ي.گنديده ي.دلم.

+ نوشته شده سه شنبه شانزدهم تیر 1388 15:51 توسط بشرا


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

حس مي كنم اسبي هستم كه به گاري اي بسته شده
كه به گاري اي بسته شده
كه به گاري اي بسته شده
و شيهه اش سكوت كوه را نمي شكند
..


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387



پیوندها

صفر یک دو
سمفونی باران
د ل ت ن گ ی ه ا ی س پ ن ت ا
تردید خاکستری
توت فرنگی
از خنده مردن
به همين سادگي
آسمان باز
درخت بنفش
روزمرگی
باش
سه شنبه
دوازده رخ
جلوه ي ذات
خورشيد شب
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin